سپتامبر 9, 2008 با sepiroth
در سالن نشسته بودم، کمي خسته، به روي يک صندلي، تکيه زده به ديوار.
ديدم که وارد شد، به من نگاه ميکرد، سمتوسوي حرکتش نيز من بودم،
نزديک و نزديکتر شد تا که مقابلم ايستاد.
يک سلام و احوالپرسي کوتاه و دعوت من به اينکه بنشيند.
(خطاب به من) ” مي تونم ازت يه سوال بپرسم “
” بپرس “
” بعد از اينکه من تو اون درس چهار واحدي بيست شدم، چه حرفهايي پشت سرم زدن “
همين سوال کافي بود تا همه چيز برايم روشن شود.
بدون دادن جواب صريح و روشني به تو، بحث کردم. سعي من در دادن جهت خاصي
به اين گفتگو براي اثبات بيارزشي حرف مردم بي فايده بود و نتيجه چيزي جز
حرفهايي پراکنده و يک بحث بيسرانجام نبود.
” تو وبلاگت ديدم که نوشتي…دو روز پيش وبلاگت رو خوندم… « مريم گراييلي » رو سرچ کردم و وبلاگت رو پيدا کردم “
حرفهايت ضدونغيض بود که ذهنم را به صادق نبودنت سوق داد.
غيرممکن است؛ وبلاگم حدود يک ماه پيش نه فيلتر بلکه به خاطر مغايرت با قوانين
سايت توسط بلاگفا مسدود شد.
مسدود؛ يعني به هيچ وجه مطالب و يا پستهايش ديگر قابل دسترسي نيست.
کدهاي جاوا. ميداني چيست؟. کدهاي جاوايي که کوچکترين حرکت در وبلاگ را
نشان ميدهند، چه برسد به اينکه کسي با سرچ کلمهاي در موتورهاي جستجو
وبلاگ را بخواند. هيچ سرچي به نام ” مريم گراييلي ” جز دو بار که خودم سرچ کردم،وجود ندارد.
” زنجان زندگي ميکنم… اينکه ميگن ازدواج کردم شايعهست… ، … “
باور نکردم. حرفهايت را باور نکردم دقيقاً مانند حرفهايي که ديگران در مورد ازدواج،…
و بهطور کل هر چيزي که در مورد تو ميگويند.
مهم نيست.
” هيچ ميدوني اينکه نوشتي « مريم،ديوانهي اين پسر بود » چقدر برام سخت بود، خيلي ناراحت شدم “.
آري اينطور بود، بيشتر از آني که ميگفت ناراحت بود.
غمزدگياش را از نهايت يک درد حس ميکردم.
مهم اين است.
آن اشکهاييست که کنار من، جلوي ريختنشان را گرفت،
مهم لرزش صداي مريم به هنگام گفتن اين جمله است، لرزشي که تنم را لرزاند.
من نميدانم که حقيقت آنيست که مريم ميگويد يا حرفهايي که ديگران درباره او ميگونيد؛
نميدانم و نميخواهم بدانم.
فقط ميدانم من علت آزردگي روح او يم. دليلي براي شکستن قلبش و تاريکي لحظههايش.
اينکه غصه خاطرهي من بود به او .
زماني بود که من آزار ميدادم و راحت ميخوابيدم اما الان … .
” ميگي پشت سرم چي گفتن يا برم از يکي ديگه بپرسم “
مريم، مسرانه ميخواستي بگويم، حرفهايي که به ذات پوچ است، آنقدر خالي و بيهوده
که ارزش توجه ندارد، حتي ارزش شنيدن، کمااينکه من شنيدم و فقط چندثانيهي بعد فراموشم شد،
گويي هيچ وقت گفته نشده. برايت نگفتم چون ارزش دوباره گفتن را هم ندارد.
مريم، مريم عزيزم،
برو به آيينه نگاه کن، تا آيينه نشاني دخترکي را به تو دهد که ساختارش نور سفيد است.
دختري که چشمهايش از جنس شبهاي تنهايي من است؛
طنين صدايش در رگبار کلمهها طعم لبخند بيآرايش را دارد
و انحناي نازک اندام ريزميزهاش وسوسه آغوش را براي هر انديشهاي ميخواند.
دخترکي که بودنش به نقش يک همصحبت به لذت ثانيههاست.
آه…مريم.. اين دختر به من گفت که سالهاست چشم انتظار ديدار توست و
اگر به او مينگريستي، عمق پيشرفت زيبايي بودن در کالبد تن وُ روح اين دختر را حدس ميزدي
و آنگاه هيچ وقت از من نميپرسيدي
که خرچنگان ته درياچه در محفل لاشهخوري شان با کدامين جسم پوسيده جشن گرفتهاند.
مريم عزيز من، مريم دوست داشتي من؛
مثلي هست که در حد يک حقيقت هستيست.
” دم را غنيمت شمار “.
لحظههاي زيباي زندگي را با بياهميتترين و باور کن با بياهميتترين مسائل عوض نکن.
برو، برو و
” زندگي کن دختر “.
————————-
پ. تو وبلاگ قبلي مطلبي در مورد خانوم مريم گراييلي نوشتم و تو يه بخش با
” مريم ديوانه اين پسر بود “،
خاطر خواهي اين خانوم رو به يه پسر نسبت دادم، بعد اين همه مدت خود خانوم گراييلي
با خوندن وبلاگم اظهار ميکنند که چنين چيزي نيست؛ حرفشون براي من مقبول و محترمه.
اين رسماً يه تصحيحيه است و بنده اعلام ميکنم که به هنگام نوشتن اين جمله اغراق کردم.
ارسال شده در دسته بندی ها | 1 نظر »
سپتامبر 6, 2008 با sepiroth
آقاي رييس جمهور شما مي خنديد
اما آقاي رييس جمهور لازم است يادآوري کنم که مساله اينجا يک سوژه براي خنده نيست،
شما هم تماشاچي سيرک نيستيد،
مساله اينجا جامعهست،اجتماع ماست و شما هم رييس،
البته رييس در اسم و در مفهوم مسئول اين جامعه هستيد،
کاش بجاي خنديدن به حرف هاي من، کمي به آنها فکر مي کرديد.
آقاي رييس جمهور اين لايحه اگر تصويب شود،
نيتجه اش تنها “سرخوردگي و شکستن ” يک زن است،
نگاههاي زنيست که به زمين دوخته شده تا چشمهاي پر حرف در و همسايه و فاميل را نبيند،
تبديل شدن بذر تنفر به گياهي تنومند در دل يک زن است که متنفر به آن نه يک مرد بلکه همه مردان عالم اند،
نتيجهاش مطرح شدن زني به عنوان يک موجود اضافي ي زيان آور است که بهسان يک ويروس ميآيد
و تن را آلوده ميکند؛ ميآيد و يک زندگي را بهم ميزند،
نتيجه، بيشتر شدن هرچه بيشتر فاصله زن و مرد در جامعه کنونيست؛
نتيجهاش، رينيم شدن معناي عشق با لفظ هوسراني است؛
اگر تصويب هم نشود،
هنوز هم زن هايي که براي فرار ازفقر عاشق ميشوند،
زنهايي که به خاطر پايينتنهشان خام يک مشت حرف يک نامرد شدهاند،
زندگي زيرزمينيشان همچنان ادامه دارد.
آقاي رييس جمهور وقت آن شده تا کسي به شما بگويد که اين لايحه از ريشه اشتباه است.
لايحه ناميده شدن اين طرح يعني ارجاع آن توسط دولت کشور و شما آقاي رييس جمهور
به عنوان بالاترين مقام و پاسخگوي اين دولت،
آقاي رييس جمهور يک سوال از شما دارم؟
به همفکري چه کساني چنين موضوعي را به مطرح کرده ايد؟
آيا به غير از اين است که زيردستانتان در هيئت دولت مشاور شما در تولد چنين طرحي بودهاند،
آقاي رييس جمهور اين بار يک سوال از همسر شما دارم؟
اگر شوهرتان بدون اصلاع شما زن ديگري را در زندگي شما شريک کند و تنها دليلش
واژه اي چون تمکن مالي باشد،چه حسي خواهید داشت؟
من اين سوال را از همسرتان ميپرسم تا جواب را نه براي من بلکه براي شما بگوييد.
خواهرتان چه آقاي رييس جمهور، او چه نظري دارد؟
يک سوال ديگر و دوباره از شما ميپرسم رييس جمهور محترم،
اگر دخترتان، شوهر دخترتان سه زن ديگر نيز اختيار کند؛ آيا شما ميگوييد،
” به شرط تمکن مالي، طبق قانون او اجازه اين کار را دارد.” ؟
آيا واقعاً واکنش شما چنين واکنشي است؟
اشتباه کرده ايد آقاي رييس جمهور،
برويد، برويد به جاي زيردستان و کارشناسانتان، از همسر و دختر خود بپرسيد
که تا چه حد چنين لايحه اي درست و مشکل گشاست.
آيا اينکه يک مرد به شرط داشتن تمکن مالي هر زمان که بخواهد اجازه داشته باشد چند زن ديگر بگيرد
درست به مانند اينکه شخصي يک جورابي داشته باشد و چون پولش را دارد برود چند جوراب ديگر نيز بگيرد،
يک توهين به زنان مملکت نيست؛
آيا به راستي دختران و زنان مملکت ما تا اين حد بيارزشاند که با يک جفت جوراب در يک سطح قرار گيرند….
…..
——-
پ. اگر فریاد اعتراضی هم برنیاوریم، لیاقت نام انسان را خواهیم داشت؟
پ.اگر روزی رییس جمهور را دیدم، بدون شک همه اینها را خواهم گفت.
ارسال شده در ذهن درگیر, کیلومترها دور تر از برکه در یک | 1 نظر »
جولای 25, 2008 با sepiroth
بدون شک فلیکس گناه کار است. او اشتباه کرد و هر اشتباهی تاوانی دارد.
مرگ هانریت
لحظه های بیشمار اندوه
زندگی که بعد از این با پشیمانی خواهد گذشت
محو شدن عشق هانریت
همه تاوان اشتباه فلیکس بود.
اما باید به حد تمام شب های سال بی انصاف بود تا او را به خاطر این خطا سرزنش کرد.
او جوان بود و زیبا و شمایی که زن هستید نمی دانید تا چه اندازه مقاومت در برابر
وسوسه موسیقی اندام عریانتان دشوار است و فلیکس نمی دانست یک عشق دیوانه
از خودش در وجود هانریت زندگی می کند.
آری، تو دخترکی که عاشق یک مرد چون من و از خیانتم بیزاری
اگر توجه مرا میخواهی، اگر توجه مرا تنها برای خود میخواهی
پس بگو، بگو
” دوستت دارم “.
از من، این تنهاترین پسرک روی زمین بپذیر
که آن سهمناک ترین عشق های یک مرد که مرگ نیز قدرت نابودی آنرا ندارد،
با سردی و بی اعتنایی پایان می پذیرد.
و تو پسرک، فراموش نکن
“حق داری تمام زنان دنیا را دوست بداری و تنها عاشق یکی شوی “
اگر هنوز عاشق نشده ای، پس زیر لحاف دختر همسایه بخواب و لذت سکس و
بوسیدن لبهای کوچک و کلبان بزرک یک زن را به روح ات هدیه کن
و آنگاه که عاشق شدی مراقب اندیشه هایت نیز باش تا خیانت نکرده باشی.
——-
پ. درامدی بر رمان زنبق دره از آندره دو بالزاک.
پ.2. متشکرم استاد موسوی.
ارسال شده در ذهن درگیر | بدون نظر »
جولای 15, 2008 با sepiroth
روز هایی که می آیند و روزهایی که می روند و در این میان هستند روز هایی
که با یک عنوان و شاید یک موجودیت بی هویت در زندگی جا خوش می کنند،
روزهایی که تنها یک اسم اند و وقتی در کنار چیزی چون زندگی در کشوری
بی آینده و جامعه ای پوسیده که به سان تکه الواری موریانه زده در اثر فشار
تلنگر انگشتی، تلی از پودر چوب می شود؛ قرار می گیرند، تبدیل می شوند به
یک دروغ که بارها به خودمان می گوییم و هیچ گاه باور نمی کنیم و نمیخواهیم
باور کنیم که دردناکی چنین روز های در این شرایط و بازه های زمان و مکانی
ای که در آن قرار داریم تا به چه حد سوزناک است؛
یکی از روز های به ظاهر مبارک و میمون، همان زادروز زندگی ایست.
آری، سال روز وارد شدن به زندگی در این اجتماع زنگ زده که تعفن لاشه ی
در حرکتش به سختی برای آن انسان های بیچاره ای که پیکره منحوس آن را
به دوش می کشند و از بس آن روز به روز زرد تر و رنگ پریده تر می شوند، قابل
تشخیص است.
و آدم ها جشن می گیرند و کلاه بوقی به سر می گذارند و سرود تولد تولد
تولدت مبارک میخوانند تا شاید این رنگ پریدگی را غالب شوند و چون نمیتوانند
با سیلی های محکم به صورت خویش می کوبند و با سرخ شدن کوچک گونه
ای راضی می شوند، و به یکدیگر می گویند " شُکر " . با تهمت اینکه اسباب
خودبینی است به آینه نگاه نمی کنند تا در شیرینی نادانی بمانند.
در این میان حقیقت جز یک مفهوم نیست، مفهوم این روز لعنتی که آنرا کمی
دوست داشتنی میکند تا اندکی سوای روز های دیگر به آن بنگری.
مفهومی که هیچ چیز را تغیر نمی دهد.
امروز، روز تولد من. >
پ.دارم امروز این پست رو می نویسم چون این چند روزه نتونستم به وبلاگ ام لاگین
شم.الان دارم چطور این کار رو میکنم؟حدس بزن، حدس بزن…
وبلاگم رو با پراکسی باز کردم و لاگین شدم…
این دیگه خیلی.والا….
ارسال شده در دنیای کوچک من, میگذره، یه چیزی به اسم زندگی, همه میگن که دیوونه ای | بدون نظر »
ژوئن 14, 2008 با sepiroth
یه جون شرایط رو می بینه و خودش رو تغیر میده
اما یه مرد سی ساله برای اینکه زنا نکنه به دین نیازداره
استاد حسینی
پ. این یکی از اون تک و توک حرف هایی بود که ارزش شنیدن دارن و من تو این دانشگاه شنیدم…
ارسال شده در اندیشه, در آستانه درک ادراک هستی, ذهن درگیر | بدون نظر »
آوریل 21, 2008 با sepiroth
در تمام مسیر سکوت من حرف آخر را می زد.گاهی جمله ای می گفت و من
با کلمه ای جوابی می گفتم.
پایان در پرسپکتیو مسیر به بزرگترین تصویر نزدیک می شد که دوباره سوالی
پرسید؛ اینجا بود که به دست ساییدنش در ایجاد یک معاشرت کوچک شبه
دوستانه پی بردم. پس گفتم و گفتم و لبخند زدم تا سنگینی لحظات سکوت
از دست رفته کم شود.
از درس، از دانشگاه، جامعه، انسان، آینده، … ، تا پایان نزدیک شد.
” خوب عزیز،من زیر همین عابر پیاده میشم. پول هم ازم نگرفتی و شرمنده ام
هم کردی .”
ماشین متوقف شد، سطح شیب دار شیشه سرسره ای شده بود برای قطرات
بازیگوش باران. نگاه آرامی در چشم های خاکستری من کرد و گفت که نصیحتی
می کند تا برای همیشه برای من بماند.
“اگر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو “
آری، این جمله قدیمی ِ لعنتی ِ مزخرفِ چندش آور به واقع درست را که وقتی به
صورت مفهوم درونش نگاه میکنی تمام شام شب گذشته را در ساعت پنج عصر
فردا بالا می آوری.
لبخندی زدم که کاش نمی زدم و گفتم که هیچ وقت به این حقیقت اعتقادی
نداشتم و هیچ گاه این طور عمل نکردم.
مسیر یک دو صد متری تا خانه را قدم زدم و تمام مدت یک سوال در ذهن درگیر
من راه می رفت؛
” چرا چنین جمله ای رو گفت؟!!! “
پ. شدت قربت این حرف تو او موقعیت به حدی بود که یه وقت هایی فکر میکنم که
اون میتونسته فکرم رو بخونه و یا درون زندگیم رو دیده، شاید هم علم غیب داشته…
!!!!!!….
ارسال شده در دنیای کوچک من, ذهن درگیر | 2 Comments »
آوریل 9, 2008 با sepiroth
” تو یه موجود بی ارزش با عقاید احمقانه ای
خودت نمی دونی که چقدر وجودت برای دیگران مسخره و چندش آوره
تو هیچی نیستی
کار هات رو هیچ کس قبول نداره جز خودت
وجودت پر از تعفنه که مایه دردسر همه ست
… “
هر از چند گاهی، بهانه ای پیدا می شود تا خواهر گرامی من این جملات
محبت آمیز ِمهربانانه ی سرشار از تعریف و تمجید و احترام را در گوش های
نازکم فریاد کند.
دلم می خواهد بگویم، این حرف ها ناراحتم نمی کند اما این طور نیست.
ناراحت می شوم، زیاد ولی به دل نمی گیرم.
پ.اونقدر پیچ و تاب خوردم که درک کنم نباید به دل بگیرم و خیلی وقته که
دیگه به دل نمی گیرم.
ارسال شده در زخم های این روح خسته | بدون نظر »
آوریل 5, 2008 با sepiroth
خوب تمام شد.
عید سال 87 و این یکی دو روز تعطیلات مضاف بر آن هم تمام شد.
سیصد و چهل و هفت روز دیگر تا عید سال بعد… .. .
ارسال شده در اندیشه, مقوله به نام حماقت, میگذره، یه چیزی به اسم زندگی | بدون نظر »
آوریل 1, 2008 با sepiroth
گاهی پیش می آید،
یا بمانی و ماندنت تبدیل به تندیسی دردآور برای دیگران شود و یا بروی.
آری،
اینگونه است که فرار همیشه هم بد نیست و هیچ چیز مطلق نمی ماند.
ارسال شده در اندیشه, در آستانه درک ادراک هستی, ذهن درگیر | بدون نظر »
مارس 10, 2008 با sepiroth
فضای دوازده متر مربعی اتاق زیر دست سائیدن های پاهایم بود، به این طرف و
آن طرف. نور سفیدی از لابه لای سوراخ های میکروسکوپیک پرده وارد می شد.
نور سفیدی که ابرهـای تیره و تار آن را به اتاقم هدیه می کـرد. صدای نیمه بلند
موسیقی جاز بلنـد بود و ذهن من در اندیشه های دور و نزدیک؛ پریشان، پرسه
می زد و قلبم در تلاطم این افکار ناامید، از فردا می ترسید.
آری من از آینده که رنگ در آن بی مفهوم است، می ترسم.
این زخم های صورتی طعم زبانشان تلخ است و تهـدید می کنند که می آینـد و
در پاسخ سوالِ چه از جانم میخواهید، که ای کاش می گفتند، جانت؛ می گویند
زیبایی.
نمی دانم که مسخره می کنند یا تهدید یـا که پرحرفـند، نمی دانم، نمـی دانـم
چون آنها قبل از آنکه حرف بزنند، عمل می کنند. و لحظه بعد تنها چیزی که برای
من می ماند، یک صورت زخمی یست و قلبی که به مانند مادر ماتم زده ی فرزندِ
بیماری، دل نگران این صورتِ گردِ کشیدهِ کوچک است.
دکتر می روم.وارد مطب میشوم.دکتر نیامده. منتظر می مانم. منشی می خندد
و وقتی می خندد، دنیا برای یک لحظه جای دوست داشتنی تری می شود.
دکتر می آید. وارد اتـاق می شوم. روی صـندلی، در کناره سمت چـپ میز ِبزرگ
دکتر، رو به روی یک پنجره ی پرده پوش روشن که لابد به هر بیماری که وارد می
شود روشنای امید را نشان می دهد، می نشینم.
” دکتر، صورتم؟ “
” استرس پسرم، دشمن توست “
و جمله جدید زندگی من، ” زندگی بدون استرس یا تو هر چیزی و هر اتفاقی،بگو
بی خیال “
مسیر برگشت به خانه، قـدم می زنم. فکر ادامه زندگی همراه با این درد. بغضـم
می گیرد، آری بغـض، همان بادکنک کوچک زیر گلویت که غم با دم چنان آن را باد
می کند که اشک از چشمانت سرازیر میشود. بیشتـر فکر می کنم. بیشتر غصه
میخورم. بادکنک پر باد تر می شود. در آستانه گریه ام. قلبم تیر می شکد. چند و
چندین بار.
در انتهای راه، نزدیک ایستگاه.بوی شامی گرم را می شنوم. سرم را برمیگردانم.
باز است، همان ساندویچی که یک روز با “امید” در آن دو بار ساندویچ خوردیم، و
” امید ” این کفتار پست فطرت، کلاهی به گشادی کودکی من و حیله خودش بر
سرم گذاشت تا هزینه هر دو ساندویچ بار دوم را من بدهم.
به داخل مغازه می روم. ” جناب،یه همبرگر مخصوص با دوغ و سس سفید “. پنج
دقیقه بعد در دستانم بود. دو نان دراز که از سفتی و خشکی لبه هایش پـیدا بود
که به جامـانده از صبح است، قطعه گوشتی کشیده شده در امـتداد آن، با چهـار
تکه گوجه پهن ِدو نیم شده و پنـج تکه خیارشور از درازا بریـده شده در کناره و آن
سه برگ کاهو ی سبز ِفسفری.
گرسنه بودم ولی تشویش افکارم اجازه خوردن نمیداد. ذهنم را از هر اندیشه ای
خالی کردم تا از زیبایی ناشناخته غذا خوردن لذت ببـرم. لقمه اول با مقدار زیادی
سس سفید و نمک، عالی بود. معدود دفعاتی که هیـچ چیز در سرم نبود، طوری
گاز می زدم که گویی دنیـا در همین یک دانه ساندویچ است. به نفس کشیدنی
تمام شد. حیف شد. خوشمزه بود.
بیرون آمدنم از مغازه به همراه یک حس ریفرش شدن عالی بود.
حال چشمان ذهنم دوباره باز است و زندگی از سه بعد دیده می شود.
مثل یک کودک 5 ساله به چرندیات دکتر گوش می دهم. طرح آینده را با پاک کن
سفیدی پاک می کنم، ذهن درگیرم را غسل تعمیدی می دهم، دعوت هم ـ
آغوشی لحظات غم را با سر تکان دادنی رد می کنم، درونم را از یک لبخند پر
می کنم.
چگونه می توان این همه کرد؟ چه می توان کرد؟
آه و ناله ؟!
نه.
زندگی زنده است ،
هنوز هم زیبایی هست، گرچه در من هویدا نیست، اما هست ،
منتظر فردا صبح می مانم ،
بیداری تاریکی را همچنان دوست می دارم ،
قلبم یک نقاشی را می بیند و روحم با عظمت یک لکه رنگ پیوند می خورد ،
صورت پالت یک دختر برایم مفهوم هنر است ،
موسیقی تازه ام میکند؛ باب دیلان، کریس دی برگ، سم فلیپس، فیل کالینز ،
و هنگام ظرف شستن تمام غصه های دنیا فراموشم می شود ،
من هنوز زنده ام…
ارسال شده در در آستانه درک ادراک هستی, دنیای کوچک من, زخم های این روح خسته, من, میگذره، یه چیزی به اسم زندگی | 1 نظر »